نیشخنددیروز تولدم بود 25ساله شدم یعنی 5سال دیگه میشه سی سالمنگران چقدر بدخنثی

ناراحت میشم سنم میره بالا خویول

کادوی تولد محسن بهم پول داد که برم طلا بخرم عینکو همین طور وای فای خخ

هیچ کی دیگه کادوبهم ندادخنثی(البته میدونم مامانو خواهرم بعدا میدن)

اها دروغ نگم همراه اول یه روز مکالمه رایگان داد دستش درد نکنهنیشخند

دیروز گفتم الهی به امید تو و رفتم بیروننیشخند

کلی پیاده روی کردم یعنی مجبور بودم  چون اون خیابون طولانی پر از مغازه سیسمونی و پوشاک هست و منم دنبال مانتو بارداری تابستونی بودم ولی پیدا نکردم متاسفانه ... چندجا هم تنم کردم ولی پسند نشد

یه لباس بارداری بلند توخونه ای خریدم به قول بچه ها خانومانهچشمک

خیلی خووووبه توش عشق میکنم نخی و خنکهورا ... از اونا که هیج وقت به ذهنم نمیرسید بپوشم یه روزینیشخند ...

لباس بارداری داشتم ولی همه کوتاه بودن

و اما یه خریدایی هم کردم برای جوجه جوجه طلایینیشخندقلب

یه سرهمی و دو تا زیر دکمه دار و دوتا پیراهن و شیشه شیر وپستونک وتشک تعویض عکسشون هم گذاشتم اینستا گرامنیشخند

کندر وسویا و خرت و پرت های دیگه هم خریدم از عطاری و رفتم خونه بابام

حالم خوب بود شکر خدا

خب تو خیابون هفت هشت ده جا چشام سیاهی می رفت و در جا سریع می نشستم زمین نگرانمیترسیدم بیفتم رو کسی

ولی هرجا سعی می کردم یه استراحتی کنم و در کیفمم باز بود دایم و هی می خوردم

خریدام رو نشون بابام و مامانم و امیر دادم خودم که ذوق داشتم اونا هم از انرژی من انرژی گرفتن بخصوص امیرقلب

خب بذارید براتون بگم راستش هیچ جا روم نشد اینو به کسی بگم ... که من 4ماه اول نسبت به خواهربزرگم و شوهرش و امیر ویار گرفته بودمخنثی

اونم خیلی بدددد

نمیتونستم ببینمشون حتی ..بالا میاوردمساکت

خب شوهرش رو زیاد نمیدیدم شکرخدا ولی اینجوری بود که کم کم خواهرم ازم دور شد

هیچ کس و خودش هم نمیدونست...ولی فکرمیکرد بهش بی اعتنایی می کنم و ...

خدا برا کسی نیاره این ها روناراحت

اوایل شدتش کم بود بعد زیاد شد و این دو هفته اخر خیلی کم شد

دیگه دیشب معمولی بودم و امیر هم گویا حسم رو درک کرده بود و همش چسبید بهم ...موقع خواب هم پیشم خوابید اما نصف شب ازش دور شدم چون لگد میزد خیلیابله

اصرار داره اسم بچه ام رو بذارم سارا یا زهرا نمیدونم چرا نیشخندفکرمیکنم ریشه در کودکی و مهد داشته باشه مثلا اسم دوستش سارا یازهرا بودهنیشخند

راستش رو بخواهید خیلی دلم میخواد از خواهربزرگم و زنداداشم وحمید بنویسم هرکدوم مفصلا یه پست میشن ... ولی حوصله ش رو ندارم و شاید اینحوری بهتر هم باشه که چیزی ثبت نشه

خب بگذریم

امروز صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدم بااینکه شب قبل تا صبح بیدار بودم و یه ساعت بعد از اذان صبح تازه خوابم برد و ده بیدار شدم

وسایلم رونمیتونستم ببرم با خودم چون میخواستم برم بیرون

رفتم مودم گرفتم برای خونه و باز کلی پیاده روی کردماز خود راضی

در کیفمم باز و عین داشا برا خودم راه میرفتم و میخوردمخنده ..یعنی بگم شب و روز باید در حال جویدن باشه این فکمآخ

ظهر اومدم خونه ومحسن هم بود و دیگه کلی لاو ترکوندیم طبق معمولقلب

عصر هم خواهرم وشوهرش وسایلم رو که خونه بابام بود برام اوردن

بعضی وقتا یادم میفته روزای سخت ویار رو اشک تو چشمام جمع میشه خدایا شکرت که میتونم الان عمیییق نفس بکشم بدون اینکه حالم بد شههورا

خدایا شکرت میتونم برم بیرون و پیاده روی کنمهورا

خدایا شکرت که حالمون خوشهقلب

خدایا این حال خوش رو از ما نگیرقلب

خدایا حال خوش و لذت بارداری رو به همه زن هایی که آرزوی مادرشدن دارن عطا کنقلب

 بلاگفایی ها یعنی شما واقعانشستید  بلاگفا درست شه بعد بنویسید؟خنثی بابا برید وب جدید بزنید خووو

هرکس خواست ادرس اینستا ش رو بذاره برامنیشخند