نیمه شعبان مبارک دوست های خوبمقلبماچ

دیروز عصر خواهرم زنگ زد گفت میخوام با مائده برم پارک اگه اوکی بودی تونستی بیا

دیگه منم دلم پوسیده بودتوخونه یا علی گفتم و اماده شدم وجای اینکه ازانس بگیرم تا سرخیابون پیاده رفتم از سوپر هم خرید کردم ومنتظر تاکسی بودم ولی چشمام سیاهی رفت نگرانو سریع نشستم لبه جدول و تاکسی اومد و سوار شدم

خواهرم داره مائده رو از پوشک میگیره و خیلی مرحله سختیه

توپارک نشستیم و خوراکی خوردیم و مائده هم کمی بازی کرد و شربت نذری خوردیم و...

بعد دیگه گفتم حالم داره بد میشه بهتره برم خونه

دوباره که کمی بهتر شدم گفتم میرم مغازه پیش محسن نزدیک بود

خواهرم رفت یه سمت دیگه برای دیدن جشن و...

منم رفتم مغازه توراه هم نذری هارو خوردم و برای محسن هم گرفتم بردم

محسن خیلی دلش میخواست شربت نذری بده درمغازه اما بیچاره اصلا فرصتش نشد وسیله بخره و کاراش رو کنه

ترافیک وحشتناک بود بخاطر همون نذری ها

نیم ساعتی اونجا بودم و محسن هم از دیدنم خیلی سوپرایز شدنیشخند چون من اصلا تا سوپر کنار خونه هم نمیتونستم برم

دیگه خواهرم زنگ زد و گفت مامان میگه مسجدمحل امشب جشن هست و میایید؟ گفتم اره نیشخندمن میرم اونجا توهم بیا

من زودتر رسیدم و بعداز نماز رفتیم جشن

مسجدخوبیه و جشن ها و مراسماش معمولا خوب بوده همیشه

ولی یه جشن مسخره ای بود دیشب خنثی

یه عالمه سخنرانی بود یه ذره خوندن وکف زدیم و بقیه اش نمایش و چرت و پرت و مسابقه و ...

کمردرد شده بودم وحشتناک

بعدهم که تموم شد هرچی میگم بریم ...مامانم واستاده میگه نه بچه همسایه گم شده واستا ببینیم پیدا میشه یا نهخنثی...زشته ...اونروز امیر گم شده بود این بنده خدا پسرش خیلی دنبالش گشت

گفتم خب ما الان شش تا ادم واستیم اینجا که چی خب پیدا میشه

دیگه من خودم جلو جلوراه افتادم و سرم داشت می ترکید و فقط دوتا دستمو فشار میدادم دور سرم و میتونستم راه برم نگران

یه کوچه راه داره ... دیگه بچه هه هم پیدا شد و اومدن

توحیاط موندم که بابام اماده شه بیاد منو برسونه خونه

توهپروت بودم چشم

بابام منو رسوند خونه ویه پولی بهم داد گفت برای عیدیتاز خود راضینیشخند

به زور اومدم بالا و فقط افتادم ...دیگه محسن داد یه چیزایی خوردم بهتر شدم ووقتی ده دقیقه دراز کشیدم خوب شدم فرشته

یه ساعت پیش هم مامانم گفت داداشم رفسنجان هست و دوسه ساعت دیگه میاد هوراهوراقلب

خب اینقدر خوشحال شدم همینجور اشکام میریختگریه

از ته ته دلم دعا کردم براش برای بهبود حالش و زندگی اش

من میدونم خدا خودش همه چیز رو درست میکنه و حقیقت هم رو میشه

خواستم برم اونجا اما یه عالمه کار داشتم توخونه و همین که همیشه اینجور مواقع با زن و بچه هاش بود و مااز قبل میرفتیم خونه بابام جمع میشدیم و استقبال میکردیم ازشوننیشخندولی الان تنهاست وشاید یه جوری باشه که بریم اونجا ...نمیدونم شایدم منم اینطور فکرمیکنم ...فقط میدونم الان خیلی خجالت میکشه از همه مون

شامم رو گذاشتم و کارام رو کردم

حالا فردا صبح زود بیدار میشم و میرم ببینمشقلب