5-6روزی خوب بودم خوب یعنی تهوع نداشتم خیلیییییی خوشحال بودم تازه داشتم سر ذوق میومدم مامانم هی زنگ میزد و میگفت هرساعت قران رو ببوس

 همون روزا یه مولودی هم دعوت شدم همسایه مامانم

رفتم خیلی خوب بود همراه با دف بود و خوش گذشت بهم و نذر کردم که سال دیگه تو ماه شعبان منم مولودی بگیرم حالاخونه خودم نشد خونه بابام میگیرمفرشته

نمیدونم چی شد که دوباره ویارم برگشت گریهو چندروز حالم خیلی بدبود مثل قبلا ودوسه روزه خداروشکر کمی بهترشدمنگران

یه روز خواهرم اومد و رفتیم همین مغازه نزدیک خونه مون که ببینم نوزادی چی داره بگیرم که چیز خاصی نداشت ونگرفتم چیزی فقط خواهرم خرید کرد

کلا یه ربع شد ....برگشتیم خونه خیلی حالم بد بود بازم به خودم فحش دادم که چرا میرم بیرون؟ اصلا تا نه ماه بشین توخونه خببببازنده

این همسایه هست مستاجرکناری

چندین بار هی دخترش یا خودش میومد درمیزد که بیا پیش ما و... منم نمیتونستم برم چون حالم خوش نبود

دیگه دو روز پیش بود که حلوا درست کرده بودم و یه ظرف هم برای همسایه بردم

بیشتر حرفامون درمورد ننه شووره نیشخند

گفت به مادرشوهرت گفتم سبزه رو ویارش شدیده و... گفته اره

گفتم خودتون و دخترتون بهش سر میزنید؟ گفته اره میریم میاییم!خنثی

گفتم دخترش اینجاست؟ گفت اره انگاری خبر نداری؟ گفتم نه خبرندارم شوهرم هم بخواد حرفشون رو بزنه نمیذارم

گفت اره دوباره دعواشون شده و قصد طلاق دارنیول

گفت وقتی میان خونه ات پشت سرشون اسفند دودکن

گفتم نمیان ... گفت حالا همون کم و بیش ... گفتم بابا اصلا نمیان (نمیدونم چرا باور نمیکرد ...ازبس ننه شوور دروغ میگه به همه )

گفت باشه تو هرروز اسفند دود کن...خواهرشوهرت الان وضع زندگیش خوب نیست یه دفعه آهی چیزی میکشه توهم حامله ای و خدایی نکرده ... بخصوص اینکه مادرشوهرت چندبار میگفته که سبزه رو و سارا هم سن و سال هستن و ...(نمیدونم دیه چیا گفته همسایه اینجوری میگفت)

گفتم من خودم گاهی اسفند دود میکنم نه بخاطر اینا کلا همین جوری

بعدشم زندگی همه مشکل داره ولی همه فکرمیکنن فقط خودشون مشکل دارن... هیچکس از بطن زندگی دیگری خبرنداره

توحرفاش گفت مادرشوهرت گفته : من مادرشوهرم رو دستمه و من ازش مراقبت می کنم و...!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی دهنم باز شد این هواااااتعجب

بعدش خندیدم و گفتم 25ساله که قطع رابطه هستن خندهو اصلا سالهاس مادرشوهرش رنگ خونه اینارو ندیدهنیشخند

همسایه هم خیلی تعجب کرده بود...

بعد دوباره توحرفاش گفت مادرشوهرت گفته من بچه بزرگ خونمون هستمتعجب و به پدرم وابسته بودم و توخانواده من هستم که ال هستم بل هستم ... خنده

خنده ام گرفت و گفتم نه باووو کجا بچه بزرگه؟ بچه سومه(نمیدونم چه عقده ای داره این ننه شوور که همش میخواد بگه من همه کاره ام و احساس بزرگی وحکومت میکنه! اینم حرفه که توبخوای بخاطرش دروغ بگی؟)بامن حرف نزن

دیگه همسایه هم خنده اش گرفت گفت پس هیچی ...انگار همه حرفاش دروغهخنده  ...من همش میترسم که یه وقت از زبون من بیاد به شما چیزی بگه!!!!!!!

این حرف رو همسایه چندبار گفت ...پیش خودم گفتم لابد یه چیزی گفته که اینجوری میترسه و...متفکر

بهش گفتم نه من شمارو میشناسم و میدونم اینجور ادمی نیستید گذشته از اون من اصلا دنبال حرف نیستم ...که اگه بودم تواین سالها زندگیم خراب می شد

اهان اینم گفت که مادرشوهرت گفته دامادم اصلا سرکار نمیره و خرج زندگی نمیده برای همین میخواهیم طلاقش رو بگیریم!!!!خنثی

گفتم والا تاجایی من میدونم و دیدم و شنیدم دامادش از صبح تا اخر شب سرکاره حتی ظهرها هم خونه نمیرفت ... بعد هم اون ادم اگه سرکار هم نمیرفت چندتا مغازه داشت که دست اینو اون بود ... خرج هم تاجایی ما میدیدیم خیلی ولخرجی میکرد برا خونه و زنش

بازم نمیدونم شاید جدیدا اینطور شدن!

گفتم هرکسی طلاق بگیره نمیاد بگه شوهرم منو طلاق داد که.... میگه خودم خواستم یا میگه نساختیم و جدا شدیم...

من کسی رو ندیدم بگه منو طلاق داد...

راستش اصلا دیگه برام مهم نیست و حتی ذره ای ناراحت نشدم برای سارا

کلا هیچ چیز برام مهم نیست از طرف قوم شوهرنیشخند

شب به محسن گفتم همسایه گفته سارا برگشته و انگارطلاق میگیرن یهو کبود شد پرسید برگشته؟یعنی الان اینجاست؟(این یعنی محسن خبرنداشت وهمین دوسه روزه برگشته)بعد به محسن گفتم چقدر اون سری ها که دعوا میکردن ناراحت میشدم چقدر احمق بودم که نذر میکردم دعا میکردم تا اشتی کنن ... حقیقتش خواهرت یه ذره ارزش نداشت... الکی مثل خواهر خودم باهاش رفتارمیکردم... گفتم وقتایی تحویلشون میگرفتم فقط محض حمید بود و بس ... هنوزم حمید تنها بیاد خوشحالم میشم... مثل دو سه سری اخری که تنها اومد یعنی سارا هم بود ولی میدونست دل خوشی ازش ندارم و بالا نیومد... فقط یه سری اومد که اونم سرش همش پایین بود و هیچ حرفی هم نداشت بزنه

حالا شاید بعدها طلاقش رو زندگی ماهم اثراتی بذاره که خب به وقتش ادم راه حلش رو پیدا میکنه و ناراحتی از حالا فایده ای نداره ومعنی هم ندارهنیشخند

دیگه همسایه از زندگی خودش و شوهر مریض و تعصبی اش گفت اینکه تحت نظر روانپزشک هست وباید روان کاوی (یه هم چین چیزی) بشه و نمیاد و...

دیگه گفت ظرف کیک اون سری داده بودی هردفعه میخواستم یه چیزی درست کنم برات بیارم ولی نبودی (خواستم بگم ظرف خالی رو بده هیچی نمیخوام نیشخندخخ)

بعد در مورد مادرشوهر ه خواهرش گفت اینکه اونم تو همین شهرک زندگی می کنن و تموم مردم از صفات خوب این زن حرف میزنن و همه فکر میکنن ادم خوبی هست ولی اگه بدونی چه موجود خبیثی هست ...

دقیقا عین ننه شوور...یول

بهش گفتم هرکسی ممکنه تو یه نقش خوب باشه و تو یه نقش بد ...حتی ممکنه من از نظر شما که اینهمه تعریف می کنید(خیلی ازم تعریف میکنهیول کلا زبون بازه زنهنیشخند) خوب باشم در نقش یه دوست یا همسایه ... ولی بعنوان عروس برای مادرشوهرم خوب نباشم

بنده خدا هرچی توخونه اش داشت اورد برام ... حتی کمپوت گیلاس حتی 5تا دونه نون برنجی که مونده بود براشون یا ته آجیل هاشون ...

قبلش هم کلی اسپری خوشبوکننده زده بود و مشک روشن کرد و تموم چراغارو روشن کرد و در و پنجره ها باز ...گفت که گفتم یه وقت حالت بد نشه و ...

شب که محسن اومد از حرفا و دروغای مادرش گفتم قهقههو هرچی بین من و همسایه رد و بدل شده بود ... محسن میگفت حس خوبی ندارم رفت و امد نکن بااین خانوم

اره دیگه نباید هم حس خوبی داشته باشه اینجوری هرچی مادرش بلف میزنه برای این خانم من رسواش می کنمنیشخند

کلا ننه شوور دوست نداشت از اول من با همسایه ها رابطه داشته باشم به تنهایی... یعنی وقتایی خودش رابطه داشت و میرفت و میومد دوست داشت من همراش باشم ولی تنهایی نه ... میگفت اینا حرف میزنن و خاله زنکن و ..

حالا میفهمم برای این بوده که شاید این همه سال با اینها همسایه هست یه حرفای دروغی گفته باشه درمورد خودش و فامیل که من بفهمم و رسوا شه

بعد از اون طرف میرفت پشت سرم به همسایه ها میگفت اره سبزه رو رو می بینید اصلا اهل رفت و امد نیست و اونا هم هی زیر بالا میدادن که اره نمیاد پیش ماهم و گرم نمیگیره و ...

خب البته من خودم از رفت و امدهای این چنینی خوشم نمیاد ....بنابراین به تخممنیشخند

دیروز بعد از مدت ها ننه شوور اومد در زد و وقتی دید من خونه هستم و باز نمیکنم (صدای کولر و نبودن قفل پشت در و... نشون میداد خونه هستم) هی صدام زد ... منم محل نذاشتم تا رفتنیشخند

زنیکه حالا اومده چکار؟ یه نوه ای براتون بسازم عینک... رنگش هم نبینید...نیشخند

به قول همسایه چه خوب شد تو این دوره تو باهاشون قهری و نمی بینیشون و یه پوینت مثبت هست برای تو

یه شب محسن میگفت ما به نسبت خیلی ها زندگی مون خوبه و باهم خوب کنار میاییم و همدیگه رو دوست داریم ...تو زن خوبی هستی برای من.... منم شوهر خوبی هستم برای تو ...(چه خودش رو تحویل میگیره خنثینیشخند) زن و شوهرای دیگه چه دعواها که با هم ندارن چه مشکلات  حل نشدنی که ندارن...

گفتم نه باووو فکرمیکنی ... ماهم خیلی دعواها کردیم یادت رفته؟خنده

گفت نه مثلا سارا و... که حرفش رو قطع کردم گفتم اسمش رو نیاااار نکبت میاره برامونابرو

گفت اینا هیچی اینا 5-6ساله که باهمند... اون مستاجر مامانت که همش دعوا میکنن و هرروز صدای دعواشون میاد (راست میگه یعنی یه روز صدای دعواشون نیاد نگرانشون میشدیم نیشخند) دوتا بچه دارن چندین ساله دارن زندگی میکنن ...هنوز با هم کنار نیومدن

گفتم راست میگی ولی خب خدا نخواد یه زندگی خراب شه وگرنه یهو یه طوفان از ناکجا میاد و نابود میکنه ... حتی اونایی که مشکلی نداشتن هیچ وقتنگران

حالا فکرنکنید ما باهم زیادی خوبیم نه باوووو خندهچون خیلی وقته دعوا نداشتیم برای همین محسن یادش رفته نیشخند... باید یاد قضیه پارسال مینداختمش که چه دعوایی کردیم و تلفنی همه فهمیدن...ابله

****

حالا این حرفا رو ولش کنید اصل حالم خوبه امروزهورا(اگه تا نیم ساعت دیگه حرفم رو پس نگیرمنگران)

امروز حالم بهتر بود و تونستم کلی ظرف بشورم و جارو بکشم و... خونه ام شده یه دسته گللللاز خود راضی

من هیچی از خدا نمیخوام .... زندگی همین ه ...

یه خونه تمیز و یه تن سالم و یه دل خوشقلب

البته مسایل مادی هم جای خود رو دارهزبان

موهام رو که اوایل بارداری کوتاه کردم باز بلند شده رو مخمه ... یکمی بهتر شدم میرم ارایشگاه و میگم بریزه پایین همه رو

راستی یادم رفت بگم یه ماه پیشا بود که ما یه وسیله نقلیه خریدیمیول

موتورسیکلتنیشخند

محسن کصافط تا وقتی من اوکی بودم نمیخرید ...اینقدر دوست داشتم سوار شمچشم

حالا از سرناچاری و بی وسیله ای خرید .... اصلا فکر نمیکردم اینقدر گرون باشن یول...از همین موتور معمولی ها توخیابون می بینیم ها .... 4میلیونخنثی

همش فکرمیکردم 500باشن نهایتشخنثی

دیگه اینکه دارم فکر میکنم سیسمونی باید چکار کنم چی بگیرم وچی نگیرم و...خیال باطل

اما انتخاب اسم که خیلیییی سخته .... نمیدونم واقعا چکار کنمنیشخند

نمی دونم چرا همش فکر میکردم هزینه زایمان میشه هفت هشت میلیون .... وقتی فهمیدم نه بااااو خیلی کمتر از ایناست کلی خوشحال شدمنیشخند

امروز بچه ام میشه پونزده هفته و 5روزقلب .... ودوروز دیگه میرم توهفته شونزده

یعنی میرم توچهار ماه ...خدایا شکرتماچ

نمیدونم چجوری حساب میکردم که فکر میکردم میرم هفته هفدهمتفکر

به خواهرم گفتم برای هفته دیگه نوبت دکتر بگیره وهمونجا سونو کنم ببینم جنسیت معلوم میشهخیال باطل

از تک تک دوستای گلم که جویای حال من و نی نی ام هستن ممنونم انشالله همیشه تن تون سالم باشه و دلتون شاد و لبتون خندونقلب