اهنگ وبلاگ رو دوست دارم اصلامازیار فلاحی رو دوست دارم

اهنگ رو تقدیم میکنم به محسن عزیزم گرچه اینجارو نمیخونه ولی دوست داشتم دیگه

5شنبه اون هفته رفتم خونه پدری و دیروز که 5شنبه بود برگشتم خونه خودم

البته مابینش یه شب یه اتفاق ناخوشایندی افتاد و ساعت ده اومدم خونه و فرداعصرش دوباره رفتم خونه پدری...

دوسه روز اخری که اونجا بودم حالم خیلییی بهتر شده بود .... خداروهزاران هزار بار شکر میکنم و باورم نمیشه که بالاخره از اون عذاب الیم اومدم بیرون

واقعا انگار تو هپروت بودم این مدت...

اونقدر حالم بد بودکه از اطرافم غافل بودم هیچ چیز برام اهمیتی نداشت و فقط فکرحال خودم بودم ... از این نظر دوران خوبی بود خخ که هیچی رو به تخمم حساب نمیکردم ولی دو سه روزه که حالم بهتر شده دوباره شدم همون سبزه روی قبلی که هی جواب میداد و حساس بود و ...

از خدا می خوام هیچ وقت این ویاری رو که من داشتم به هیچ کس نده چون بارداری خودش اینقدر مسایل مختلفی به دنبال داره که این ویار میشه قوز بالاقوز

یه برنامه هایی برای خودم دارم اینکه سرحال بشم و همون ادم قبل بشم این مدت اطرافیانم رو خوب شناختم دیشب به محسن گفتم فقط تو و مامانم برام مهم بودین که خداروشکر ذره ای کم نذاشتید دیگه هیچ کس برام مهم نیست

مهم نیست زنداداشم وقتی منو میبینه که یه گوشه افتادم ولی انگار باباش رو کشتم یه حالی ازم نمیپرسه ... من که برام مهم نبود واصلا به ذهنم نیومد که حتی تو دل خودم ناراحت شم ولی مامانم میگفت چشه؟مگه چکارش کردی؟یه ادم غریبه ببینه اونجوری افتادی میپرسه که بهتر شدی یا نه ؟گفتم مامان حالا اگه بپرسه چه فرقی به حال من میکنه؟فقط براش دعا می کنم که خدا دلش رو بزرگتر کنه تا بتونه بچه دار شدن یکی دیگه رو ببینه ...تا خدا هم بهش بچه بده ... من زنم ولی نمیتونم علت بعضی حسادت ها رو درک کنم ... خوده من یه سال و نیم منتظر بچه بودم و تو این مدت هرکی خبر بارداریشو بهم میداد واقعا از ته دل خوشحال می شدم ... بگذریم حرف در این مورد زیاده ...

هنوزم نمیتونم تادم سوپرکنارخونه برم حتی ولی قول میدم کم کم بهتر شم و برم بیرون ...کلی خرید کنم و دلم باز شه

چندروز پیشا بدجور هوس مشهد کرده بودم حتی با محسن هم حرف زدم و اوکی داد و گفت بریم ... بعد به هرکی گفتم دعوام کردکه چه وقته سفرهست و ...خلاصه خودمم دیدم نمیتونم تا دم کوچه برم چجوری برم مشهد... پس فعلا بیخیالش شدم تا ببینم چی پیش میاد ... تنها کسی گفت مشکلی نیست برو منشی دکتر بود خخخ که گفت اگه خون ریزی نداشتی ماههای اول ...برو

این مدت با گوشی وب گردی می کردم وخب کامنت هم نمیشد بذارم ... خیلی دوستای قدیم رو پیدا کردم برام جالب بود ...بعضیا بچه دار شدن بودن بعضیا چقدر زندگی شون عوض شده بود و ...

خب یه عااااالمه حرف دارم و حرفی ندارم یعنی نمیدونم از کجا بگم و چی ها رو بنویسم

موندم ماجرای داداشم رو بنویسم یا ماجرای قتل اون بنده خدایی که گفتم

هردوتاش به قدری ناراحت کننده است که بعد از نوشتنشون حالم حسابی گرفته میشه

علی الحساب تو پست بعد ماجرای داداشم رو مینویسم چون رمزی باید بنویسم...

رمز هم هرکسی میخواد کامنت بذاره من دوره نمیفتم رمزبدم فکرکنم این روش بهتری باشه