تو پست قبل چندتا چیز یادم رفت بگم الانم یادم نمیانخنثی

دیروز خیلی حال بدی داشتم بدتر از همیشه تصمیم گرفتم باز برم خونه مامانم اینا بمونم

وقتی یکی میگه امروز چطوری و میگم بهترم ...این بهترم به این معنیه که حداقل سه چهاربار در طول روز بالا اوردم ولی ولی ولی تونستم خودم رو بکشم و یه کار مفیدی انجام بدم توخونه  ... ببخشید اینقدر درمورد بالا اوردن حرف میزنم اونایی بچه دارند که میفهمن اونایی هم ندارن به زودی انشالله بچه دار میشن و درک میکنن ودیگه تودلشون از اینکه یه زن حامله از این چیزا حرف میزنه بدشون نمیادنیشخند

بالااوردن دو مدل هست یه مدل که بالا میاری و خب یکمی بعد میتونی یه کاری انجام بدی و مفید واقع بشی حداقل برای خودت ...ولی یه مدل هست دور از جونم نیشخندمثل این مریضایی که بعد از شیمی درمانی حال بدی دارن اون جوری میشم

اون مدت که خونه بابام بودم چندروز گلوم زخم شده بود یعنی از گلوم تا وسط سینه ام از بس که بالا میاوردم

نفس که میکشیدم می سوخت ...می سوخت هااا

دیگه چه برسه به اینکه مجبور بودم یه چیزی بخورم ...

ولی خوب شد زوددی خدا روشکر از بس که هیچی نخوردم

محسن چندباری گفته ادم باید باهمه خوب باشه و کینه ها رو دور بریزه و از این ...شعرانیشخند احساس میکنم هی میگه که دست پیش رو بگیره پس نیفته

چندشب پیش اومد خونه و گفت من امشب با آرش برم فلان شهرستان ؟ تنهاست ؟

گفتم چی؟؟؟؟؟ مگه تو فردا نباید بری سرکار؟ گفت میرم الان که بریم تا صبح زود برمیگردیم گفتم زن حامله ات رو تنها بذاری بری که اون مرتیکه خرس گنده کچل تنها نباشه؟مگه بچه است؟دفعه اولشه که میره جاده؟

یه کلام گفتم نه ... خب محسن پیش خودش فکرکرده سبزه رو میره خونه باباش

دیگه هیچی نگفت ... گفتم یادت رفته اون دفعه گفته بودی ماشینت رو بده تا توی شهر یه جا برم نداد؟ حالا برا چی بری باهاش؟مگه تو عقل نداری؟مگه متوجه نیستی رفتاراشون رو؟

اینقدرعصبانی بودم که تو دلم فکرکردم و خداخدامیکردم این محسن فقط بلند شه بره باارش ... فردا اول وقت میرم دادگاه خانواده

خلاصه که محسن هیچ حرفی نزد حرفی نداشت بزنه ...

ارش خان هم حاضر و اماده زنگ زد بهش و گفت بریم؟یول

محسن گفت حالا میام پایین میگم... بعد اومد به من گفت میرم پایین زودی میام

رفت و زودی - شد 2ساعت

خیلی ناراحت بودم.... احساس میکردم حالا که نذاشتم بره یاخودش از سر لج یا مادرش به عمد نگه اش داشته ...وگرنه پایینی ها شبا خیلی زود میخوابن ده میخوابن ... اون موقع یازده گذشته بود

دیگه اومد و دوساعتی هم توی هال بود و حساب کتاباش رو میکرد ... من باخودم فکرمیکردم به عمد نمیاد کنارم ... ودلم سوخت برا خودم ه با این وضعیت و حالم غذاش رو اماده میکنم و به فکر لباس و ...هم هستم گفتم ازفردا میرم خونه بابام تا ناهار و شام رو بره پیش همون مادرش بخوره

بعدکه اومد بخوابه یه حال خیلی بدی داشت هی ناله کرد وانگار معده اش درد داشت و ... منم نپرسیدم چته ... فرداش میگفت اونهمه حالم بدبود یه کلام نپرسیدی ...منم محلش نذاشتم والا حالا فوقش یه معده ات درد میکنه ...منه بدبخت روزگار ندارم از ویار و درد و کوفت و زهرمار حالا تو یه معده درد بگیری چی میشه

فرداظهرش هم که اومد ناهار نداشتیم یه چیزی تو یخچال بود گرم کردم خورد خودمم که نمیتونستم بخورم

بعد پشت ساق پاش رو نشون داده وجوری با ترس و لرز میگه بیا ببین چی شده

میبینم اندازه یه گردو کبود شده ...انگار که پات بخوره به میزی چیزی اینجوری بشه ... یه جوری میگفت انگار تیرخورده... طلب محبت میکرد انگار

منم بی تفاوت نگاش کردم

عصر خواهردومیم اومد وخدا خیرش بده یه ثانیه هم ننشست .... از اول تا اخر کارام رو کرد ... محسن مرغ گرفته بود که خواهرم مرغ ها رو شست و بسته بندی کرد و شام درست کرد و کلیییییی ظرف شست خونه رو جمع کرد اتاق خواب رو مرتب کرد فالوده درست کرد و برا منم خوراکی میاورد و ... شب شد و اصلا فرصت نشد یه دقیقه پیش من بشینه و رفت

خدا خیرش بده .... انشالله سر بچه دومش جبران کنم ... 

حالم بهتر شد خیلی بهتر .... بالاخره ادم دورش تمیز باشه خیلی روحیه اش خوب میشه ... شب هم محسن مثل هرشب با کوله باری از چیزایی که من هرروز هوس میکنم و شبا خوابشون رو میبینم اومد

دیگه باهاش خوب شدم ... ولی بهش گفتم اون شب دوساعت پایین بودی برای چی؟ مادرت زاییده بود؟به عمد نگه ات داشته بود؟ بهش گفتم میخواستم همون موقع بیام پایین و فحششون بدمنیشخند بعد هم برم خونه بابام وتوبمونی و اون ننه ات

محسن هم یه کلمه جواب نداد فقط نگام میکرد .... بعدش گفت راستی عروسی دعوتیم خنثیعروسی پسر همسایه ... که خب واضحه من نمیرم

*قضیه سارا و حمید رو انگار تموم فامیل میدونن ... چون عمه بزرگم یعنی مادره پدرشوور به بابام گفته که تو دادگاه از سارا میپرسن میخوای زندگی کنی یا بنویسیم بری برای طلاق؟ سارا گفته من میخوام زندگی کنم ولی مادرم نمیذارهابله

مادرشوهر هم خیط! شده به روایتی نیشخند و راهش رو کشیده اومده خونهخنده ...

قیافه اش دیدنی بوده اون لحظه ... جای منم خالی بوده ... البته قیافه حمید هم همین طور ...

دمش گرم ...

سارا خودش به همون میزان که من میگم مادرش مادری بلد نیست و سیاست هم نداره این موضوع رو قبول داره

قبلا میگفت بچه که بودیم دعوامون میشد با محسن یا ارش بعد مادرم میومد جای اینکه مارو اشتی بده یه جوری رفتارمیکرد دوباره یه فصل جدا دعوا میکردیم خنثی

*دکتر تاریخ زایمان رو داد20ابان ولی خب مسلمه جابجا میشه ...20ابان روز تولد ارینا هم هست ...

الان هفته سیزدهم هستم .... تنبلی کردم و نه رفتم جواب از غربالگری رو بگیرم نه از تیرویید بدم ... سبیلامم چنگیزی شده ولی کی میتونه بره بیروننگران

ازبیرون رفتن وحشت دارم ... یه بار رفتم یه سری خرید کردم و یه شلواربارداری هم خریدم بدو بدو رفتم و اومدم کلش شد نیم ساعت ... ولی توهمین نیم ساعت دهنم سرویس شد صدبار حالم بدشد به گ و ه خوردن افتادم ...

پیاده روی ولو دو قدم رو اصلا نمیتونم ... دکتر هم که میرم ازماشین جلو در مطب پیاده میشم و تا برم داخل مرده هام میاد جلو چشمام ... تنگی نفس شدید و تپش قلب شدید...فشارم میفته پیشونی یخخخخ میکنه و دست و پام میلرزه شکمم به شدت داااغ میشه تهوع میگیرم و...

ازبین خانم های حامله هرکی رو میبینم همه نشستن یا دارن با هم حرف میزنن و چیز میز میخورن یا حداقل رنگ و روشون خوبه ...همه ارایش کرده و شیک

من که دو ماهه صورتم رنگ ارایش رو ندیده .... رنگ وروم اونقدر زرده که به قول خواهرم ملت ازت میترسن .... اونروز هم تو مطب حالم بد شد و سرم زدم

دیشب از ته دلم گریه کردم بخاطر حال و روزم محسن هم خیلی ناراحت شد و همش میگفت میگذره برات جبران میکنم بذار فقط یه ماه دیگه مونده و ...

بهش گفتم یادته سال اول زندگی میگفتی بچه بیاریم؟واقعا میخواستی چکار کنی اون زمان که حتی قدرت خرید یه چیز هوسونه هم نداشتی ؟

پول دوا دکتر چی؟ از کجا میاوردی؟

من یادمه یه دوره ای 7ماه محسن حقوق نگرفته بود ...7 ماااااه خنثی وفقط با پول یارانه سر میکردیم چشم

حالا اون زمان من نذاشتم بچه دار شیم یعنی جلوگیری میکردم...بازم عقل خودمخنثینیشخند

محسن میگه اره واقعا من نمیدونم اینایی مثلا کارگری میکنن یا شغل های فصلی دارن که درامدشون هم خیلی کمه واقعا چجوری بچه میارن ... دیدی این جور ادما زودتر از  همه هم بچه میارن اونم چندتا پشت سر هم ... واقعا چکار میکنن؟ گفتم هیچی یا خدا کمکشون میکنه که ویار نداشته باشن هوس نداشته باشن ودکتر هم نمیرن تا سرنه ماه

مثل قدیما

یه دختره بود میگفت ماه چهارم و دفعه دوممه میام دکترتعجبتازه بچه اولش هم قلبش تشکیل نشده بود و سقط شده بود ... گفت الکی بیام چکار... از و سونو غربالگری هم رفتم و نشون مامای بهداشت دادم و گفت خوبهخنثی

گفتم خو زایمان چی؟گفت هیچی الان که دیگه سزارین نمیکنن همین جوری که دردم گرفت میرم تو یه بیمارستان و طبیعی میزام دیگهابله

متولد67بود از شهرستان هم میومد یه شهرستان پولدار !...یه عالمه هم طلا داشت ... چقدر مردم دل و جرات دارن ...

*مامانم اینا ته کوچه شون یه همسایه ای دارن که بلوچ اند رسم های عجیب غریبی دارن

یه نمونه اش زایمانه ...

یکی از همسایه ها گفته بود من توکوچه بودم که خانومه اومده صدام زده و خوشحال بوده و گفته بیا پیش ما بشین رفتم خونه شون دیدم یه عااااااالمه زن نشسته از فامیلاشون ... همه تند تند چای میریزن و میخورن ...گفتم چخبرهنیشخندگفتن دخترمون داره زایمان میکنه ... دختره هم راه میرفته و وقت زایمانش بوده ...گفتن رسممونه که یکی مون میخواد زایمان کنه بقیه جمع میشیم و چای میخوریم تا اون راحت تر زایمان کنهیولبعد یه مامای خونگی از خودشون اومده ... دختره رو خوابونده و بچه اش دنیا اومدهنگرانهمه هم کل زدن و شادی و ...

500تومن هم گرفته و رفتهنیشخندبه همین سادگی و خوشمزگی

یادم باشه ساعت و روز زایمانم رو بگم تا همه تون همون ساعت برید تندتند چای بخورید تا من راحت تر زایمان کنمنیشخندبوخودا

اگه رفتم خونه بابام که احتمالا میرم چند روزی نیستم و نت ندارم برام دعا کنید دوستی ها