بنام خدا

این مدت که ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده که هر کدوم یه پست جداگونه میشن حتی!

یه روز حالم خیلی بد شدو مجبور شدم برم بیمارستان و سرم و امپول و ...

دیگه از اون روز تا همین امروز گرفتار بودم و کارم همین بود که هر روز سرم بزنم و ... که نمیدونم چرا هیچ اثری نداشت بنظرم

دیگه دیدم نمیشه هرروز بیمارستان یا درمانگاه مامانم گفت به همسایه شون که قدیما پرستار بوده میگه بیاد هرروز برام بزنه اون بنده خدا هم میومد میزد که خب پولش رو می گرفت نوش جونش... امپولامم میزد ومیرفت

تقریبا هرروز خونه بابام بودم و هی میرفتم و هی میومدم خونه خودم

ولی از چهارشنبه اون هفته تا امروز که 5شنبه است کامل همونجا موندگار شدم

محسن هم هر روز گاهی ظهر و شب گاهی هم فقط یا ظهر یا شب با یه عالمه خوراکی و میوه و گوشت و دارو و... میومد بهم سر میزد و میرفت

میدونید مامانم زیاد تحویلش نمیگیره منم ناراحت می شدم ولی چاره ای نداشتم

یه روز به مامانم گفتم توچرا جواب احوال پرسی محسن رو نمیدی؟ اونم گفت جواب میدم دیگه چجوری باید جواب بدم؟!

خب اینجوری بود که محسن به عادت همیشه اش احوالپرسی کامل و گرمی میکرد و مامان من تنها به گفت : س –کفایت می کرد (یعنی سلام) واگر خیلی میخواست مرام بذاره  و بعداز اینکه من بهش گفتم مامان چرا جواب محسن رو درست نمیدی بعد ا زگفتن –س- خیلی آروم که محسن هم نمیشنید می گفت خیلی ممنون که اینقدر سرد و اروم بود که انگار ادم رو فحش بدن!

کلا از اول مامان من همین طور بوده بامحسن دیگه عادی شده ... قبلا هم گفتم یادمه دورانی که من و خواهرم هردو عقد بودیم جفت دامادا که میومدن مامانم همین جوری با محسن رفتار می کرد اما با شوهرخواهرم چنان گرمممم می گرفت که هرکی اونجا بود دلش برا محسن کباب میشد ... منم شوهرخواهرم رو دوس دارم و خیلی هم خوشحالم که مامانم اونجوری دوسش داره و بهش احترام میذاره و ... ولی یه تفاوت فاحش قائل شدن اونم توی جمع اصلا خوشایند نیست

یه دلیل دیگه هم اینکه خب مامان من از مادرشوهرم میپرسه و منم راستش رو میگم شاید اونم اینجوری میکنه که مثلا جبران کنه ...

خلاصه هرسری که محسن میومد ومیرفت من واقعا ناراحت میشدم از این رفتار مامانم و تصمیم میگرفتم هرجوری شده فرداش برگردم خونه خودم ولی نمیشد حالم اصلا خوب نبود

خلاصه روزهای سختی گذروندم و میگذرونم ...چاره ای هم جز تحمل نیست

همش از خدا میخوام بهم قدرت بده تا تنهایی بتونم از پس همه چی بربیام ...شماهم برام دعا کنیدلطفا...

دکترم رو عوض کردم میرم پیش دکتر خواهردومیم... خیلی خوبه و راضی ام ...قبلیه اجازه نمیداد سوال کنیم ازش !

بهش گفتم من طبیعی نمیخوام و سزارین میخوام گفت بچه اول سزارین اختیاری هزینه اش ازاده ...دوباره حرف روانداختم و گفت حالا تااون موقع خیلیه ...

خواهرم میگه مینویسه بابا ازخداشونه

خواهرم خودش طبیعی دنیا اورد مائده رو ... من حقیقتا جرات ندارم و یکی هم اینکه واقعا دلم برای خودم میسوزه تا همین جا اینقدر زجر کشیدم که فکر میکنم بچه ام دنیا نیومده بهشت باید خودش یهویی بره زیر پاهام خخخ

یه روز دوباره رفتم ازمایش و سونو غربالگری برام نوشت و امروز صبح هم رفتم انجام دادم و ازمایش تیروییدم مونده هنوز

بارداری خیلی خرج داره اصلا به نظر نمیاد و به فکر منم نمیرسید اینهمه هزینه داشته باشه جدا از هزینه های دارویی و درمانی میگم

صبح به صبح محسن صد تومن میریخت تو کارتم و برای دکتر هم جدا ...حساب کردم از چهارشنبه اون هفته تا امروز یک و پونصد خرج کردم تنهایی.... هیچ چیش هم به چشم نمیاد...

واقعا مهمه که توچه  وضعیت مالی باشی بعد بچه دار شی...

بنظرم هزینه هایی که تو دوران بارداری میکنی چندبرابر هزینه زایمان میشه و اینو کسی به من نگفته بودو نمیدونستم

بابام نبود و رفته بود شهرستان و یه هفته ای اونجا بود بخاطر قتل یکی از اهالی اونجا که خیلی مظلومانه کشته شده بود و ماجراش رو باید بهتون بگم

بابام دیروز برگشت و کلی حرف و ماجرا داشتیم هم در این مورد هم درمورد زندگی عجیب غریب داداش دومم

سه شنبه هم امیر گم شده بود و اونروز یکی از بدترین روزای عمرمون بود اونقدر که گریه کردیم و مامانم و خواهرم وشوهرش تو سر خودشون زدن

صبحاخواهرم میبرتش و ظهرها با سرویس میاد

بعضی ظهرها میاد خونه مامانم و بعضی ظهرها میره خونه خودشون وراننده سرویسش ادرس هر دوجارو میدونه و امیر بهش میگه مثلا امروز میرم خونه مادربزرگم و میاوردش

12ونیم باید میومد و نیومد تا یک صبر کردیم و نیومد موبایل راننده هم خاموش...

مدرسه جواب نمیداد ... بابای امیر همون ساعت رسید کرمان و بدو رفت خونه شون و ماشین برداشت و رفت مدرسه اما امیر نبود

خلاصه خواهرمم از سرکار گریون اومد و پلیس هم اومد ...خواهر دومیم و شوهرش و همه حتی همسایه های مامانم تو کوچه خیابونا دنبال امیر می گشتن

منم تنها بودم توخونه مامانم اینقدرگریه کردم که هی از حال می رفتم و به حال میومدم

نذر کردیم و خلاصه ساعت نزدیک سه و نیم بود که زنگ زد مامانم و گفت امیر پیدا شده

کجا؟تو یه خیابون بی ربط به منطقه بابام اینا و باباش اینا!

راننده انگاری همون روز عوض میشه بعد امیر هم یه جوری رو صندلی لم داده بوده که گویا راننده اینو نمیدیده و فکرمیکرده همه رو پیاده کرده

وسط راه که میبینتش کلی فحش به امیر میده !!! و بچه رو با لگد وسط خیابون پیاده میکنه ! امیر هم حسابی ترسیده بوده فقط یه بار میگه اینجا که خیابون مادربزرگم نیست اونم باز فحش میده و بچه رو میندازه پایین ...امیر میگفت معتادبوده قیافه اش

دیگه امیر طفلک هی اینور میره اون ور میره و میگفت هرچی گشتم کوچه وخیابون رو پیدا نکردم و برگشتم سرجای اولم و نشستم لبه جدول ...ظهر بود و تمام مغازه ها هم بسته بودن ... بچه گرسنه  خسته ...بارون هم همون موقع گرفته بود که گفت رفتم زیر سقف یه مغازه .... دیگه دامادمون همونجور که داشته خیابونارو میگشته یهو دیدتش کارخدا ...

دامادمون  فرداش از دست راننده شکایت کردو میگه پدرش رو درمیارم

اون راننده بی شعور عوضی قبلی هم اگه یه کلام میگفت من عوض شدم و راننده جدید اومده امروز باز بهتر بود

بی وجدان بعد ازدوساعت گوشیش رو جواب داد و الکی به دروغ گفت من خونه مادربزرگش پیاده اش کردم!!!!!!!!!

خب میترسید اتفاقی افتاده باشه برای بچه و اونم پاش گیر باشه ... بعد فهمیدم این عوضی اصلا اون روز نبوده و راننده جدید بوده و کجا امیر رو پیاده کرده !!!

همون روز هم تومدرسه خورده بود زمین و لب و دهن و دندوناش خون شده بودن والانم کبود و خون مردگی داره

خلاصه که این بچه شانس نداره بیچاره ... همش فکرمیکردم الان شب بشه چکار میکنه و کجا هست ...

بعدش که پیدا شد رفتن خونه عموش چون اون بنده خداها هم خیلی نگران بودن و میگشتن دنبالش شب هم اومدن خونه مامانم و چقدر اون شب امیر عزیز شده بود خخخ

بیچاره برخلاف هر شب که تا نصف شب بیدار بود اون شب نه ونیم خوابید خیلی هم تب کرده بود

میگفت همش فکرمیکردم دیگه گم شدم و حالا باید چکار کنم ...

خلاصه اینم شوک بدی بود برامون ...

بابام که اومد و شنید خیلی عصبانی شده بود و میگفت حتما باید پیگیر اون راننده بی وجدان باشیم ... روز بعد هم امیر بااینکه امتحان املا داشت نرفت مدرسه چون تب داشت و حالش اصلا خوب نبود ... ضمن اینکه همش میترسید ظهر همون راننده بیاد دنبالش و یه جای پرتی پیاده اش کنه ...بیچاره امیر

امیرمثل منه ...من بچه بودم از معتادا خیلی میترسیدم خیلیییی

امروز که سونو غربالگری رفتم دومین عکس نینی مون رو دیدم چقدر جالب که یه بچه چندسانتی میتونه دست و پا و همه چی داشته باشه

خداروشکررررر ...خدایا اگه بخاطر حال بدم ناشکری میکنم تو جدی نگیر و ببخش

امروز که اومدم خونه همش فکرمیکردم میام با یه خونه کثیف و داغون روبرو میشم وحالم بدتر میشه

ولی خداروشکر اصلا کثیف نبود و فقط اشپزخونه رو ردیف کردم و لباس ریختم توماشین

نمیدونم چجوریه که صبح تا ظهر حالم بهتره اما عصر و شب دیگه واویلا میشه و رو به مرگ میرم

خدایا خودت کمک کن به من و بقیه خانم هایی که وضعیت منو دارن

*اون هفته بود که به محسن گفتم به مادرت بگو که من حامله ام حداقل یکمی هوای تو رو داشته باشه ...

دو سه روز گذشت و محسن گفت مادرم گفته حالا دیگه برید دکتر به فکردوا درمونی باشید!!!!(یعنی بچه دار نمیشید و ...) محسن هم گفته برای چی؟اونم گفته برای بچه ...محسن هم گفته سبزه رو حامله است ... دو ماه و نیم

نمیدونم چرا محسن دوس نداشت بگه بهشون فعلا ...انگار میترسید من توقع کنم که مادرش احوالی ازم بپرسه و میدونست نمیپرسه و من یه وقت غر بزنم یا سرکوفت بزنم

به هر حال زیاد مهم نبود و نیست من وقتی از یکی ببرم دیگه بریدم ... و قسم خوردم دیگه هیچ گونه رابطه ای نداشته باشم بااینا

فقط گفتم که مادرش بدونه و گاهی مهرمادریش گل کنه و به محسن بگه بیا اگه غذا نداری اینجا بخور...من واقعا غصه محسن رو بیشتر از خودم میخورم صورتش نصف شده ... اون مدت که من نبودم یاساندویچ خورده یا کیک ابمیوه ... چون مادرگرامیش هم نبود... یزد بودن بعدش هم شهرستان بودن بعد هم اعتکاف و دوروزی هست خونه اش هست و دوروزه محسن یه وعده درمیون اونجابوده  

دعا کنید ویار لعنتی همین یه ماه باقی مونده باشه و دست از سرم برداره و تااخر همراهیم نکنه یه وقت! الان سه ماه و دوروز هست عمرحاملگیم

درمورد اسم بچه هم یه چیزایی تو ذهنم هست ولی فقط یه پیشنهاده که خودم به خودم دادم ....

هوا رو بگو از دیروز تا حالا سرد شده ...!!!!

پست بعدی رمزیه برای همون موضوعی که تو این پست بهش اشاره کردم

مامانم میگفت رفتی خونه بامحسن دعوا نکنی که مادرت نمیاد سراغی ازم بگیره و ... گفتم نه اینحوری نیستم که دعوا کنم بخاطر این موضوع ..فکرمیکنم محسن کسی رو نداره چه میدونم بچه پرورشگاهی هست مگه مادرش میومد میخواست چکار کنه برام؟ فوقش یه چیزی میگرفت دستش میاورد بعد یه  حرفی میزدتا یه هفته اعصابمون خرد بود... گفتم بخدا قسم هرکدوم بیان من در رو باز نمیکنم روشون