دوران بارداری مثل ازدواج و عقد و عروسی میمونه هیچ کس از قبل فکر ناخوشی هاش رو نمیکنه همه فکرمیکنن به خوبی های ازدواج دوران طلایی و خوش عقد و عروسی و ... ولی هرچیزی خوبی داره و بدی...

وقتایی ارزو میکردم باردار شم ثانیه ای به ذهنم خطور نمیکرد اینهمه سختی و حال بد داشته باشم...

ویار رو شنیده بودم دیده بودم ولی ادم تا خودش نکشه نمیفهمه

ویار خواهربزرگم و زنداداشم هم خیلی شدید بود ولی اصلا برای من قابل درک نبود همون طور که حال بد من برای هیچ کی قابل درک نیست حتی خانم هایی که الان باردارند یا بچه دارند

چون هرکسی ویارش با دیگری فرق میکنه اونقدر جزییات داره که غیرقابل باور و عجیبه برام

هوس یه غذایی میکنم با هزار بدبختی درستش میکنم اولین قاشق رو میخورم عجیب تلخ بنظر میاد!!!! دومین قاشق میخورم خیلی خوشمزه و همونی که میخواستم سومی رو که میخورم بالکل طعم غذا عوض میشه بنظرم و اصلا مزه یه غذای دیگه میده

مرغ به هرشکلی نمیتونم بخورم وازاینکه ببنیم یکی داره کنارم میخوره حالم بد میشه

ماهی نه به این شدت ولی سعی میکنم یه ذره بخورم گرچه خیلی هضمش سخته

گوشت قرمز هم فقط گوسفند فقط بصورت خورشتی یعنی کباب اصلا نمیتونم نگاش کنم

یه روز که کشک بادمجون هوسی درست کرده بودم همسایه مون برام مرغ که تو فردرست کرده بود با پلو اورد اصلا نتونستم بخورم و محسن خورد

منم دو بشقاب از کشک بادمجونم با حرص و ولع خوردم ولی از همون روز به شدت معده ام ترش کرد و تاالانم ادامه داره

بلدرچین هایی که خواهرم داده بود و محسن کباب کرد هیچ اثری نداشت که بگم تهوع رو خوب میکنه

مامانم از یکی شنیده بود درموردخوردن کبک و میگفت طرف گفته اینو بخوره آبی رو آتیشه!! و خوب خوب میشه

به داداشم زنگ زده بود که به یکی تو شهرستان زنش(شهرستان مامانم) بگه برامون کبک شکار کنه

داداشمم به پسرخاله ام یعنی برادرزنش گفته بود اونم به یکی از کارگراشون گفته بود و بالاخره طرف دوتا کبک داده بود

خیلی هم گرون حساب کرده بود یعنی اندازه یه گنجشک یکمی بزرگتر بودن ولی گرون بودن بنظرم

مامانم پولش رو به داداشم داده بود گرچه اونم پولش رو گرفته بود ولی ریخته بود تو قلک مائده و امیر ... دیگه منم پولش رو دادم به مامانم

با اون پول میتونستم 3-4کیلو گوشت گوسفندی بگیرم خورشتی بخورم

یه بار بابام کباب کرد و خوردم ولی هیچ اثری نداشت گرچه با یه بار خوردن که نمیشه ولی بنظرم همه اینا الکیه

بدین ترتیب خاندان مادری و داداش و زنش اینا خبردار شدن .... البته که هیچ تلفنی از داداش یا زنش نشد ...گاهی باورم نمیشه این همون برادریه که بخاطر یه مریضی ساده ی من از راه دور که میشنید گریه میکرد ... همونیه که اونهمه رابطه عاطفی قوی داشتیم .... بگذریم

****

اون روزی که خواهرم بلدرچین برده بود مغازه محسن آرش هم اونجا بوده گرچه ازشون دور بوده ولی به هرحال فهمیده که خواهرم بلدرچین برای من اورده... و دیگه این روزا همه میدونن اینجور پرنده ها برای زن حامله است بیشتر

مثلا مامانم که به داداشم گفته بود کبک میخوام داداشم سریع به شوخی ب مامانم گفته بود خودت حامله ای؟ مامانم هم گفته بود نه سبزه رو حامله است و حالش بده یعنی اینکه حتی مردا هم میدونن

برای همین من میگم احتمال زیاد ارش هم به ننه اش گفته و میدونن من حامله ام

ولی خب از خداشونه که به روی خودشون نیارن تا یه وقت نیان حالی بپرسن و ...

صدالبته برای منم بهتر ....

محسن میگه نه  نمیدونن... گفتم برام فرقی نداره بدونن یا ندونن ... فقط زمانی بچه ام دنیا بیاد نباید توقعی داشته باشن که راه به راه بچه رو ببینن و ...

چند روز پیش نوبت سونو گرفتم و تا دکتر بیاد رفتم ارایشگاه ابروهام رو تمیز کردم

نزدیک ظهر نوبتم شد و اولین عکس جوجه رو به دستم دادن!!! ماشالله بچه ام مثل مادرش زیبا خخخ محسن هی نگاش میکنه و ازخوشحالی میخنده دیوونه است خخخ

خداروشکر مشکلی نداشت گویا

حالا میخوام برم پیش دکتری که خواهرم میرفت و مائده رو دنیا اورد

این روزا زیاد میرم خونه مامانم و اخرشب با غذای مامان پز برمیگردم بابام منو میرسونه

با رییسم تو دانشگاه حرف زدم بعد از یه هفته اوکی داد که خواهرم بره جای من سرکار

البته یه شیفت کاری تاظهر... والان چند روزه که خواهرم مائده رو میذاره پیش باباش(باباش شیفت عصره) و میره سرکار ...روز اول که خیلی سختش بود و میگفت خیلی کار سختیه و اصلا نمیتونم ولی کم کم بهتر شد  حالا قراره عصری بیاد پیشم و بهش یاد بدم یه چیزایی

دو سه باری هم تا حالا اومده خونه مون و کارام رو کرده خدا خیرش بده

خواهربزرگم فقط زنگ میزنه خب توقعی هم نیست

به قول یکی از بچه ها هنوز کجای کاری بچه که بدنیا بیاد میبینی خودتی و خدای خودت ...

من از همون اول بارداری فهمیدم اینو

خدا به مادر و پدرم عمر با عزت بده واقعا هرکاری برای بچه هاشون میکنن چه دختر چه پسر چه نوه ها

یه وقتایی خیلی شلخته میشم و واقعا نمیتونم حرکتی کنم تا حالم بهتر شه به خودم برسم ... اون جور وقتا محسن میگه چرا این شکلی شدی؟!

و حالا میفهمم چرا مردایی که خیانت میکنن خیلی هاشون تو بارداری زنشون این کار رو میکنن ... یعنی جدا از بحث نزدیکی و رابطه این مورد خیلیییی مهمه

ولی  واقعیت اینه که یه زن حامله که ویار سختی هم داشته باشه نمیتونه مثل قبل برسه به همه چیز ...به خودش به خونه به شوهرش

گاهی از اینکه خونه بهم ریخته است و شام نداریم و ... محسن ناراحت میشه ولی چیزی نمیگه و سریع خودش کارارو ردیف میکنه

دلم براش میسوزه خسته بیاد خونه و تازه بخواد کارای خونه هم کنه اونم محسنی که تابحال دست به هییییچ کاری نزده...

از خدا میخوام به هر زنی که میخواد بچه بده این ویار سخت رو ازش برداره ... به حق فاطمه زهرا

حداقل به اونایی که کسی رو ندارن بهشون برسن

مثلا یه خواهرمجرد یا حتی داشتن یه بچه 5-6ساله کنارت نعمتیه

مامانم اینا خوبن ولی یه موضوعی هست که میگن تو بیا اینجا ...یعنی من اگه خودم بدحال باشم باید برم اونجا ...اونا بدحال باشن بازم باید برم اونجا

خب ادمی که حالش بده نمیتونه خودش بیاد اونحا که ...

گاهی دراز میکشم یه گوشه و به خونه نگاه میکنم که رو فرش اشغاله و رو مبلا لباس ریخته رو همه چی خاک نشسته .... متاسفانه کرمان هم اینجوریه که اگه تمیز کنم همه جارو به محضی که پنجره باز شه دوباره همه جارو خاک میگیره

پنجره های ما هم بازن چون من از هوای خونه بدم میاد

در کل از خونه ام خیلی بدم میاد از وسایلش

از گوشیم هم بدم میاد  و زیاد نمیتونم دستم بگیرم ...

راستش رو بخواید بعضی وقتا یعنی بیشتر وقتا از محسن هم بدم میاد بخصوص وقتایی که لباس نداره ...محسن همیشه تو خونه با لباس زیر میگرده حالا بخاطر من رکابی و شلوار میپوشه

محسن مراعاتم رو میکنه و از ریسکای کاریش چیزی نمیگه خودم متوجه میشم و خودش هم بعدا میگه

مابین نوشتن این پست سه بار گلاب به روتون بالا اوردم وقتایی دیگه معده ام خالیه یه ماده ای میاد بالا که تلخ تر از زهر ماره اون لحظه ترجیح میدم بمیرم

وقتایی معده ام خالیه دائم عق میزنم و هیچی نمیادو مثل ادمایی تشنجی که سرشون دائم تکون میخوره میشم

یعنی اینقدر این دوران داره بهم سخت میگذره که اصلا باور ندارم یه روزی تموم شه و بچه ام دنیا بیاد

هنوز به اسمش فکرنکردم ...محسن همش اسم میگه بیشتر هم پسر میگه

بخاطر اسم مغازه که کلمه لاتین بوده بهش گیر دادن و باید عوض کنه حالا هی میگه زودی اسم بچه ام رو انتخاب کن که همونو میخوام بذارم رو مغازه خخخ

*به تازگی فهمیدم دوست وبلاگیم یگانه عزیز هم بارداره و بچه اش هم پسره خیلیییی خوشحال شدم و بهش تبریک میگم و امیدوارم زایمان راحتی داشته باشه